۲۳ شهریور ۰۰
۰۲:۴۰

سرباختن

سرم را باخته‌ام! سه ماه می‌شود. نه البته هنوز سه ماه را پر نکردم. سرم را باخته‌ام و هفته‌ای سه روز قرضش می‌گیرم و روی گردنم می‌کارمش.

عکس از فیلمی که ندیده‌ام و اسمش را نمی‌دانم

نوشتن دیدگاه
۲۴ ارديبهشت ۰۰
۰۵:۳۲

آیا می‌توان بدون انجام کاری موفق شد؟

خیلی‌ها فکر می‌کنند همه‌چیز را می‌دانند و این باعث می‌شود به کسی توجه نکنند یا خیال کنند خیلی از مسائل اهمیت چندانی ندارند. برای مثال من همیشه فکر میکنم از فلان کارگردان یا رمان نویس میتوانستم فیلم یا رمان بهتری بنویسم. با اینکه هیچ مهارتی ندارم اما این تصور بر ذهن من غالب است که «تو میتوانی!» و این چیز بسیار بدی ست. چرا بد است؟

 

۱ جلوی پیشرفت و خلاقیت را می‌گیرد

از آنجایی که اگر فکر کنیم همه چیز را میدانم هیچ کاری نمیکنیم، در نتیجه هیچ پیشرفتی هم نخواهیم داشت و همیشه از کرده های دیگران کپی برداری خواهیم کرد یا بهشان ایراد خواهیم گرفت. درحالی که میتوانیم خودمات زحمت بکشیم و چیزی خلق کنیم یا کاری کنیم که مال خودمان باشد و از استعداد و مهارت های خودمان نشات گرفته باشد.

۲ باعث غرور بی‌جا می‌شود

اگر در هر مسئله‌ای نظری داریم و بسیار درباره همه چیز حرف میزنیم و کم نمیاوریم یعنی آدم مغروری و خودشیفته‌ای هستیم. اینطور نیست؟ این غرور که شبیه سراب است و حتی میتوان گفت یک غرور تقلبی است ما را فلج میکند. همه خیال میکنند فرد نوعی آدم با سواد و فرهیخته و هنرمندی است اما خود شخص میداند که او تنها یک متظاهر است و هیچ دانشی اساسی درباره آنچه میگوید ندارد.

۳ تنهایی و گوشه گیری به‌همراه دارد

فرد در این مواقع سعی میکند با آدم ها خیلی رابطه نزدیک و همیشگی نداشته باشد چون اگر در یک دوستی نزدیک قرار بگیرد افراد دیگر میفهمند که او یک متقلب است و ادای چیز هایی که نیست را از خودش در می آورد. در نتیجه فرد تصمیم میگیرد که با کسی رابطه نداشته باشد و کم‌کم تنها می‌شود.

عکس از فیلم تولد اثر جاناتان گازلر

نوشتن دیدگاه
۱۹ اسفند ۹۹
۱۹:۳۴

در خانه

زندگی معنایی ندارد. واژه ها هیچ معنایی ندارند و در یک پیوستگی دائمی به سر میبرند. در زندگی من همیشه تنها چیزی که ناممکن بوده مربوط کردن مفاهیم به وسیله واژه ها به یکدیگر است. اکنون خیالم آسوده است و درباره هیچ واژه ای وسواس به خرج نمیدهم و سعی میکنم مانند دیگران بنویسم و بخوانم. شاید اینطور بهتر باشد و به مزاج خیلی ها خوش بیاید اما خودم میدانم که هیچ کاری شاقی نکرده ام. دیگران همیشه از من خوب تعریف کرده اند و مرا یک پسر متفاوت میدانند مادرم اما میگوید: «صدای دوهل از دور خوش است.» راست میگوید. خیلی وقت ها به خودم که میرسم بیزاری میجویم و به گوشه ای پناه میبرم وقتی از خود رها شدم، افکار خرم را میگیرند و خاطرات گذشته و حرف هایی که اطرافیان درباره ام گفته اند به ذهنم میرسد و دو مرتبه از آن افکار بیزاری میجویم. همین امر موجب میشود که رفتاری بچگانه و گیج داشته باشم اما از روی تعمد. مادرم گاهی به من میخندد، گاهی از من میرنجد و گاهی برایم دعا میکند. داستان از آنجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم تنها باشم. از ف.ب اخراج شده بودم و نمیخواستم تا دیگران بفهمند. به همین خاطر به چند نفر گفتم که اخراجم کرده اند به مادرم گفتم رشته ام را دوست نداشتم و میخواهم تغییر رشته بدهم به دو نفر هم چیزی نگفتم و گذاشتم هرچه میخواهند فکر کنند. خودم را در خانه حبس کردم و همیشه چای میخوردم و فیلم میدیدم. هر چند ماه یکبار از خانه میرفتم بیرون تا سیگار تهیه کنم. در خانه راه میرفتم، با خودم حرف میزدم، سیگار میکشیدم و شعر مینوشتم. چقدر احمق بودم!

 

عکس از فیلم مرد فیل‌نما اثر دیوید لینچ

نوشتن دیدگاه
۱۲ دی ۹۹
۰۵:۰۷

صفر، یک

کرم دارم. توی پوستم ول و ویاز میرود؛ وگرنه که این همه حساس نبودم. حساس! نسبت به همه چیز. هر چیز. هر چیزِ بی ارزش حتی. کرم دارم. دهانم بوی نیمرو میدهد؛ نیم پخته، لزج، مهوع! خوش دارم همه چیز حماسی باشد و ملی و ایران پرستانه. مردم اما اینطور نیستند مردم همیشه‌ی دنیا دنبال پول اند یا دنبال لای پای دختری، پسری چیزی. که البته او هم دنبال پول است. پول! اگر پول داشتم ازش بد میگفتم؟ هه! اگر پول داشتم اصلا اینجا چکار میکردم. یک مشت آدم افسرده‌ی گوشه گیرِ عجیب و غریب که نمیتوانند به درستی با آدم های واقعی معاشرت کنند، یک مشت آدم بازنده که فقط زندگی را توصیف میکنند دور هم جمع شده ایم و با علامت های صنعتی آمریکایی، بازی بازی میکنیم.

- کسشرات چیه نوشتم.

نوشتن دیدگاه
۱۹ مهر ۹۹
۰۵:۰۲

تراژدی بی‌پایان

آدمی هستم که انگار همه چیزم را نوشته‌ام. دلم را خوب خالی کرده‌ام. انگار فیلم هایم را ساخته‌ام، رمان هایم را نوشته‌ام، چامه هایم را سرائیده‌ام و اکنون هیچ ندارم که بیافرینم. خلاقیتم مرده است. شاید سالیان درازی طول بکشد تا بفهمم چرا؟! تا بفهمم شاید نباید بپرسم چرا و این حرف ها که فلاسفه بهم می‌بافند. باید امشب و هزاران شبی که بیخواب بوده‌ام را بیاد بیاورم؛ که چگونه هیچ کاری نکرده‌ام و تنها بیدار به دیوار مینگریستم. باید به خیلی ها فحش بدهم و گله مند باشم. باید حساب خیلی ها را برسم. باید پدر خیلی ها را در بیاورم اما حوصله ندارم. کمرم شکسته، چشم‌ هایم ناسور اند. زمان مرا خورده و حالا دارد دفعم میکند. من که از دیوار کسی بالا نرفتم، من که دستی به دامن دختر مردم نبردم، من که با هر چه بود ساختم و سوختم، چرا باید این همه مصیبت را بدوش بکشم؟ من چرا باید ستم دیده باشم؟! چرا از من ستمگری بر نیاید؟ حالم مثل همیشه خراب است. یکبار نشد من از خوشی بنویسم یا یک خاطره که ”خاطره“ باشد که توش چیزی رخ داده باشد.

نوشتن دیدگاه
۱۸ مهر ۹۹
۲۱:۴۰

اشکم چو رنگ خون شقایق شد

بخشی از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان:

قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم. از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم.

همه دفتر تولدی دیگر یا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ رو دوس دارن. خانم گلستان که بقیه اشعار فروغ رو شعر نمیدونه! هرچند زنیکه اصلا دل خوشی از فروغ فرخزاد نداره. با این حساب خیلی عدالت توی قضاوتش درباره فروغ وجود نداره. بهرحال ابراهیم گلستان که معشوقه بوده هم اخیرا مصاحبه کرده و گفته من بهش شعر یاد میدادم. من براش فیلم ساختم من فلان کردم و... ما که نبودیم. ما که ندیدیم. شاید راست گفته. حداقل شاید خیلی دروغ نگفته. خب من یا تو که قرار نیس به حرف خانواده گلستان گوش بدیم هان؟ از همون مانی حقیقیشون معلومه آدمای پر چونه‌ای هستن و همه جا ادعای اصالت میکنن. بگذریم. من از همون اول دفتر دیوار رو دوست داشتم. مخصوصا شعر قربانی از دفتر دیوار. مخصوصا دو بیت از شعر قربانی. یه زمانی بود تازه نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان در اومده بود اونا رو که میخوندم، احساس تنفر میکردم ولی بعد تر یاد گرفتم هنر رو به مثابه اثر ببینم نه هنرمند.

 

مجموعه کامل اشعار فروغ فرخزاد در وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد

نامه های عاشقانه فروغ برای ابراهیم گلستان در خوابگرد

نوشتن دیدگاه
۱۷ مهر ۹۹
۱۸:۳۱

رامشگر بزرگ استاد شجریان

مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها، من دچار خفقانم، خفقان. من به تنگ آمده‌ام از همه چیز، بگذارید هواری بزنم، آی! با شما هستم، این درها را باز کنید. من به دنبال فضایی می‌گردم، لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی، که در آن‌جا نفسی تازه کنم. میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد! من هوارم را سر خواهم داد! چاره درد مرا باید این داد کند، از شما خفته‌ی چند، چه کسی می‌آید با من فریاد کند.

محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، همایون شجریان و کیهان کلهر؛ شعر از فریدون مشیری.

نوشتن دیدگاه
۱۶ مهر ۹۹
۰۰:۰۶

حقیر پنداری

گاهی زندگی تلخ جلوه میکنه. گاهی شیرین. اینو همه میدونیم. گاهی مزه سگ میده گاهی.. نه همون مزه سگ میده همیشه. شاید به سخت ترین روش ممکن هم نشه باش کنار اومد. گاهی حتی با سکوت هم نمیشه. با بی اعتناعی هم نمیشه. شاید برای من اینطوره. شاید برای کسی اتفاق نمیافته. البته معلومه که برای دیگری رخ داده. هرچی که من توهمش رو لمس میکنم هزاران سال پیش اصلش، سخت ترش، بزرگ ترش رو کس دیگه‌ای حس کرده. من ویژه نیستم. تو ویژه نیستی. ولی یه چیز این میون گُمه! چرا درمونی براش نچیدن توی این هزاران سال؟ کسی به فکر نیافتاده؟ کسی حواسش جمعِ این همه بیچارگی روانی نبوده؟ کسی آزار ندیده؟ معلومه که دیده. شاید درمونی نداشته باشه هان؟ شاید مردم بخاطر خصوصیت عجیبی که زبان فارسی داره، به روانشناس جماعت محلی نمیزارن. حق هم دارن. روانشناسی دزدیه. بیسوادیه. حماقته. فلسفه هم همینطور. سرم درد میکنه. باید سیگارمو عوض کنم پدرمو در آورده. یا شاید من زیادی میشکم. اون دولت آبادی نی قلیون پنجاه ساله سیگار میشکه، یعنی اونم سر درد شده تا حالا؟ یه روز یادمه میگفت پُک زدن به سیگار هیچ معنایی نداره ولی... نمیدونم بعدش چی گفت. داشتم میگفتم. آره روانشناسا آدم های دزدی هستن. آدم های فرصت طلب آب زیر کاه ان. خوبی بشون نیومده. همچین سواد درست حسابی هم ندارن اما به خودشون میگن دکتر. نه اینکه حالا دکترا از دماغ فیل افتاده باشن، نه! ولی اونا حداقل یه تخصصی دارن. یک حرفه رو یاد گرفتن. مفیدن. اما روانشناس چی؟ هیچی.

نوشتن دیدگاه
۱۱ مهر ۹۹
۰۴:۱۰

یک یادداشت کهنه

همه‌ش خُرر میکنه همش پف! ساعت شش صبح، دارم روی کیبورد ضربه میزنم. برقا رو خاموش کردم توی تاریکی نشستم از هیچی هیچ فایده‌ای نمیبینم که بنویسمش اصلا میخوام چرند بنویسم که بعدا پشیمون نشم که چرا چرند ننوشتم؛ اصلا میخوام فک نکنم و بسرعت فقط تایپ! میخوام هرچی به ذهنم میرسه توی لحظه تایپ کنم. بدون سانسور ... آماده؟ ۱ ... ۲ ... ۳

شروع: تا همیشه به کلی مسخره کردن شد کنار جمع به استنباط به مرز خل واری گم میشم به انتها میرم به حصثصخ نم میرسم به باغ به شخ پشم میشم گه توی خایل ترپ تخمی تر هث خص تر از همیشه به بیوه امی نشو تل میدم.

دیشب یه ویدئو از یه سایت MEME های فلسفی دیدم، همینطور دارم میخندم. ترجمه‌ش الکی و ساختگیه اما خیلی به جانش نشسته! نیچه‌ی بیچاره رو اینا **ییدن، از بس سیخ دادن بش.

ادامه مطلب
نوشتن دیدگاه
۱۰ مهر ۹۹
۱۸:۲۷

هر روز، زندگی

زندگی من کیری آغاز شد، کیری گذشت و کیری دارد به پایان می‌رسد. باید مغزم را پاک کنم. دستانم را به کار ببندم اما نمیتوانم. نی می توانم. در توان من نیست. من نا توانم. نیرویی در ماهیچه بازو هایم جریان ندارد. سست و بی حرکت اند. مانند یک تکه اسفنج.

نوشتن دیدگاه